تبلیغات
شاهرود نامه - برو فکر نان کن که خربزه آب است

چند سالی است که در شاهرود و شهرهای تابعه آن همه از یک رؤیا سخن میگویند : رؤیای استان شاهوار. رؤیایی شیرین که دل هر شنونده ای را میبرد و شنونده را با ساز گوینده برای هر رقصی آماده می کند. این رؤیا که در ابتدا بسیار با رنگ و لعاب و آب و تاب از سوی پردازندگان آن القاء می شد رفته رفته از سوی ایشان به فراموشی سپرده شد . چرا که دیگر این رؤیا برای ایشان فایده ای نداشت .

 زیرا به خوبی میدانیم هر رؤیای انتخاباتی دو مرحله دارد : مرحله قبل از انتخابات و مرحله پس از انتخابات . مرحله قبل از انتخابات زمانی است که باید با همه توان در تنور رؤیا دمید هرچند رؤیای شما صد در صد مخالف قانونی باشد که تصویب شده و هرچند که رؤیای شما واهی باشد. ولی در مرحله پس از انتخابات باید در مقابل رؤیایی که پرورش داده شده یک استراتژی بهتر اتخاذ کرد چون حالا رؤیا در خیالات مردم وارد مرحله مطالبه شده و خالق رؤیا که میگفت فقط من توانایی تحقق این رویا را دارم یکی از این دو راه را انتخاب خواهد کرد: یا شما هرچقدر وعده مزبور را تکرار کنید خود را بی توجه نشان میدهد که انگار اصلا چنین وعده ای از وی صادر نشده یا سعی میکند که کائنات و زمین و زمان را در عدم تحقق این رؤیا مقصر بداند یعنی همه را غیر از خودش.

حالا ما نمیدانیم که شاهرود در کدام مرحله قرار دارد فقط میدانیم که شکممان از این وعده ها سیر نشد و در عوض فاصله توسعه مان با سمنان به قدر 4 سال دیگر بیشتر شد.

 ما در این 4 سال با وزرا و مدیر کل های مختلف عکس انداختیم و آماده انتخابات بعدی شدیم سمنان تک تک کوچه هایش را نوسازی و بازسازی کرد و آماده انتقال وزارتخانه ها و احتمالا پایتختی شد و به ریشمان خندید.

و اینک داستان ما .....

در روزگاران قدیم دو دوست بودند که کارشان خشتمالی بود . از صبح تا شب برای دیگران خشت درست می کردند و اجرت بخور و نمیری می گرفتند . آنها هر روز مقدار زیادی خاک را با آب مخلوط می کردند تا گل درست کنند ، بعد به کمک قالبی چوبی ، از گل آماده شده خشت می زدند . یک روز ظهر که هر دو خیلی خسته و گرسنه بودند ، یکی از آنها گفت : " هرچه کار می کنیم ، باز هم به جایی نمی رسیم . حتی آن قدر پول نداریم که غذایی بخریم و بخوریم . پولمان فقط به خریدن نان می رسد . بهتر است تو بروی کمی نان بخری و بیاوری و من هم کمی بیشتر کار کنم تا چند تا خشت بیشتر بزنم . " دوستش با پولی که داشتند ، رفت تا نان بخرد . به بازار که رسید ، دید یکجا کباب می فروشند و یکجا آش، دلش از دیدن غذاهای گوناگون ضعف رفت . اما چه می توانست بکند ، پولش بسیار کم بود . به سختی توانست جلوی خودش را بگیرد و به طرف کباب و آش و غذاهای متنوع دیگر نرود . وقتی كه به سوی نانوایی می رفت ، از جلوی یک میوه فروشی گذشت . میوه فروش چه خربزه هایی داشت! مدتها بود که خربزه نخورده بود . دیگر حتی قدرت آن را نداشت که قدم از قدم بردارد . با خود گفت : کاش کمی بیشتر پول داشتیم و امروز ناهار نان و خربزه می خوردیم . حیف که نداریم . تصمیم گرفت از خربزه چشم پوشی كند و به طرف نانوایی برود. اما نتوانست. این بار با خود گفت: اصلا ً چه طور است به جای نان، خربزه بخرم. خربزه هم بد نیست، آدم را سیر می کند. با این فکر ، هرچه پول داشت، به میوه فروش داد و خربزه ای خرید و به محل کار ، برگشت.
در راه در این فكر بود كه آیا دوستش از او تشکر خواهد کرد؟ فکر می کرد کار مهمی کرده که توانسته به جای نان، خربزه بخرد. وقتی به دوستش رسید ، او هنوز مشغول کار بود . عرق از سر و صورتش می ریخت و از حالش معلوم بود که خیلی گرسنه است . او درحالی که خربزه را پشت خودش پنهان کرده بود ، به دوستش گفت : " اگر گفتی چی خریده ام؟ "
دوستش گفت : " نان را بیاور بخوریم که خیلی گرسنه ام . مگر با پولی که داشتیم ، چیزی جز نان هم می توانستی بخری؟ زود باش . تا من دستهایم را بشویم، سفره را باز کن."
مرد وقتی این حرفها را شنید ، کمی نگران شد و با خود گفت: " نکند خربزه سیرمان نکند. " دوستش که برگشت ، دید که او زانوی غم بغل گرفته و به جای نان ، خربزه ای درکنار اوست. در همان نگاه اول همه چیز را فهمید . جلوی عصبانیت خودش را گرفت و گفت: " پس خربزه دلت را برد؟ حتما ً انتظار داری با خوردن خربزه بتوانیم تا شب گل لگد کنیم و خشت بزنیم ، نه جان من ، نان قوت دیگری دارد . خربزه هرچقدر هم شیرین باشد ، فقط آب است. "
آن روز دو دوست خشتمال به جای ناهار ، خربزه خوردند و تا عصر با قار و قور شکم و گرسنگی به کارشان ادامه دادند . از آن پس ، هر وقت بخواهند از اهمیت چیزی و درمقابل ،بی اهمیت بودن چیز دیگری حرف بزنند ، می گویند : " فکر نان کن که خربزه آب است . "



تاریخ : پنجشنبه 30 بهمن 1393 | 04:57 ب.ظ | نویسنده : | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.