تبلیغات
شاهرود نامه - فكر آن باشد كه بگشاید رهى

مدتی است که در شهرستان تشکلی تحت عنوان "شرکت تعاونی توسعه و عمران شهرستان شاهرود" ایجاد و در حال جذب همکاری و سرمایه می باشد. جدای از اینکه آیا چنین نهادی می تواند گره ای از مشکل لاینحل بیکاری در شهرستان بگشاید یا نه، همین که موجی از امید را در میان مردم ایجاد کرده است قابل ستایش است.

 الغرض آنکه چند شب پیش در محفل افطاری خانوادگی بحثی در خصوص همین شرکت تعاونی در گرفت. و یکی از حاضرین که اتفاقا در شهر دیگری ساکن است با آب و تاب تمام در مذمت این شرکت تعاونی و لزوم دوری کردن حاضرین از آن و سرمایه گذاری نکردن در آن سخن میگفت. نکته جالب اینکه همین دوست عزیز پس از سوال یکی از حاضرین که پس راهکار شما برای حل معضل بیکاری در شهرستان چیست؟ سکوت کرده و پاسخی نداد.

آن همه انتقاد فرد منتقد و ناتوانی ایشان در بیان و ارائه راه حل بنده را یاد حکایتی در مثنوی معنوی انداخت که برای بهره مندی همشهریان محترم و قضاوت شما عین متن آن را می آوریم:

یك عرابى بار كرده اشترى // دو جوال زفت از دانه پرى
او نشسته بر سر هر دو جوال
// یك حدیث انداز كرد او را سؤال

از وطن پرسید و آوردش به گفت// و اندر آن پرسش بسى درها بسفت
بعد از آن گفتش كه این هر دو جوال
// چیست آگنده بگو مصدوق حال
گفت اندر یك جوالم گندم است
// در دگر ریگى نه قوت مردم است
گفت تو چون بار كردى این رمال
// گفت تا تنها نماند آن جوال
گفت نیم گندم آن تنگ را
// در دگر ریز از پى فرهنگ را
تا سبك گردد جوال و هم شتر
// گفت شاباش اى حكیم اهل و حر
این چنین فكر دقیق و راى خوب
// تو چنین عریان پیاده در لغوب
رحمتش آمد بر حكیم و عزم كرد
// كش بر اشتر بر نشاند نیك مرد
باز گفتش اى حكیم خوش سخن
// شمه‌اى از حال خود هم شرح كن
این چنین عقل و كفایت كه تراست
// تو وزیرى یا شهى بر گوى راست
گفت این هر دو نیم از عامه‌ام
// بنگر اندر حال و اندر جامه‌ام
گفت اشتر چند دارى چند گاو
// گفت نه این و نه آن ما را مكاو
گفت رختت چیست بارى در دكان
// گفت ما را كو دكان و كو مكان
گفت پس از نقد پرسم نقد چند
// كه تویى تنها رو و محبوب پند
كیمیاى مس عالم با تو است
// عقل و دانش را گهر تو بر تو است
گفت و الله نیست یا وجه العرب
// در همه ملكم وجوه قوت شب
پا برهنه تن برهنه مى‌دوم
// هر كه نانى مى‌دهد آن جا روم
مر مرا زین حكمت و فضل و هنر
// نیست حاصل جز خیال و درد سر
پس عرب گفتش كه شو دور از برم
// تا نبارد شومى تو بر سرم
دور بر آن حكمت شومت ز من
// نطق تو شرم است بر اهل زمن
یا تو آن سو رو من این سو مى‌دوم
// ور ترا ره پیش من واپس روم
یك جوالم گندم و دیگر ز ریگ
// به بود زین حیله‌هاى مرده‌ریگ
احمقى‌ام بس مبارك احمقى است
// كه دلم با برگ و جانم متقى است

گر تو خواهى كت شقاوت كم شود// جهد كن تا از تو حكمت كم شود
حكمتى كز طبع زاید وز خیال
// حكمتى بى‌فیض نور ذو الجلال

حكمت دنیا فزاید ظن و شك//حكمت دینى برد فوق فلك
زوبعان زیرك آخر زمان
// بر فزوده خویش بر پیشینیان
حیله آموزان جگرها سوخته
// فعل‌ها و مكرها آموخته
صبر و ایثار و سخاى نفس و جود
// باد داده كان بود اكسیر سود
فكر آن باشد كه بگشاید رهى
// راه آن باشد كه پیش آید شهى
شاه آن باشد كه از خود شه بود
// نه به مخزنها و لشكر شه شود
تا بماند شاهى او سرمدى
// همچو عز ملك دین احمدى



تاریخ : جمعه 3 مرداد 1393 | 05:57 ب.ظ | نویسنده : | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.